
در واپسین لحظات راهxa0 در افق رو به غروبxa0 و شفق رو به پگاهxa0 چونان کاروانی خسته زجای می خیزم وxa0 گرد راه می تکانم. در آن دم که تمام هستی ام زمویی آویزان شدهxa0 معلق بر لبه پرتگاهیxa0 به سان ریشه ی هرز یکی درختxa0 رشته ی صبر را می چسبم وxa0 رو در روی افق به پیش می روم. +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۹۵ساعتxa0۵:۵۱ ب.ظ  توسطxa0صادق افتخاری فرxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
در واپسین لحظات راهxa0 در افق رو به غروبxa0 و شفق رو به پگاهxa0 چونان کاروانی خسته زجای می خیزم وxa0 گرد راه می تکانم. در آن دم که تمام هستی ام زمویی آویزان شدهxa0 معلق بر لبه پرتگاهیxa0 به سان ریشه ی هرز یکی درختxa0 رشته ی صبر را می چسبم وxa0 رو در روی افق به پیش می روم....
ادامه مطلب